- ها ااا ... ! خیلی سرده ... چه خبر ؟ ... هنوز بدنیا نیومده ؟
- نه هنوز ...
- نگران نباش ... ! یه ساعت دیگه تو بغلته . خب البته همیشه بدنیا اومدن اولی یه کم نگرانی داره ... بعدا عادی میشه !!
. . .
- ماشالا ... چقد خوشگله !
- آره ماشالا ... ! پدر سوخته گذاشته نصف شب تشریف آورده .
- حالا اسمشو چی می خوای بذاری ؟
- اسمش ...؟ اسمشو "علی" میذارم .
۱۳۶۲/۱۱/۱۶
بیست و سه ساله شدم .
راستشو بخواین من روز و ماه تولدمو خیلی دوست دارم و سعی می کنم برام یکی از شاد ترین و بهترین روزا باشه .
یه موقعی کوچیکتر که بودم برا بزرگ شدن عجله داشتم ...
اما الان ... نمیدونم چرا سال از روز تولدم که رد میشه یه جورایی حالم میگیره . شاید دلیلش این باشه که از بزرگتر شدن میترسم .
شاید هم از فکر اینکه دوران شیرین جوونی تموم بشه حالم میگیره ...!
خلاصه الان اصلان برا بزرگتر شدن عجله ندارم .
بخند ...! روز قشنگیه ...!
۱۳۸۵/۱۱/۱۶

- من اومدم ...! مرسی تو این مدت فراموشم نکردین و به وبلاگم سر زدین .
- این عکسه من نیست هاااا ... دیدم خوشگله گذاشتم شما هم ببنید .
- چون الان زیاد به اینترنت دسترسی ندارم دوستای گلم اگه وقتی بروز می کنن بم خبر بدن یه دنیا ممنون میشم .
"علی "